چشــــــمِ بیمآرِ تــــــــــو رآ دیدم و بیمــــــــــــــــــــــآر شُدَم ...
این روزهـــــــــآ دلم برآی این نوشتهـ هآهـــــــــــــم میسوزد..
عآشقآنه هآیی که خط بِ خط در من متولد میشوند مانند نوزادِ بی پنآهی که
پدرش در شبی زمستانی رهایش کرده و میرود...
آه که تو بآ تمـآمِ هرزگیت مرآ مومن کردی......
مآهر تر از تمآم معلمآن دینی و قرآنِ تمام دورانِ تحصیلیَم..
نذر کردم برای امدنت قران بخوانم برای رفع کدورتمان
حجاب را رعایت کنم برای ماندنت غیبت نکنم...
آه که در این4 سال مسلمان شدم و تویی که دیگر چیزی برای نذر کردن
برایم باقی نذاشته ای...
میگویی میخوآهی بروی...و منی که اشکهایم را دانه دانه میریزم و افسوس میخورم
من تو را حتی در بهشت هم نخواهم داشت...مومنی چون من.. کافری چون تو...
و خدایی که میگویند رؤف است...من جهنم را با تو بهشت میبینم
خدا کدام را فدای دیگری خواهد کرد... این دنیای تو یا آن دنیآیِ من...؟
دلم این روزها عجیب میگیرد...
خدا تو را بِ کدام مقدسآت قسم بدهم تا بگویی آری ؟.........





















































دیدمش اما چه سود با دلم بیگانه بود