شب که میشود در من زنی دیوانه وار فریاد میکشد

 اشک میریزد؛ب تمآمی من چنگ میزند و قطرات خون گرمی که از من به زمین چکه میکند.....ا

اختلالات هورمونی همیشه بهانه ی خوبی ست برای مخفی کردن این زن در من..........

من نوازشش میکنم گآه گآه.....او هآر تر میشود اما ..

من اشکهآیش رآ پاک میکنم او دیوانه وار تر گریه میکند اما..

اما..اما..عجیب درک میکنم او رآ  که به تمآم دنیآ بدبین است..

میگویم هیس چشمهآی به این قشنگی را حیف نیست آرام بآش جانِ دلم..

اما خودم میدانم دلدآری هآیم بوی گندِتعفن دآرد برآیش!!!

زنانه گی به چه کآرش میآید وقتی شآنه هآی مردآنه ای برای آرام کردنش نیست ..

هرشب خآطره هآیش را میگذآرد روی دآغ هآی دلم و نمک میپآشد رویشآن

تآ پاک کند دنیآیش را از یکآیک آنهآ..وشعله ای که تمآمآن را در برمیگیرد هرشب..

و من برایش اشک میریزم تآ خآموش کنم جسمش رآ که در آتشِ یآدی میسوزد!!

 


پ.ن : نظرآتُ پست قبل بذآرید..بآتشکر