دل خسته و دلبسته و دلواپس یار..

سرد است بی تو بودن ..اگر بهار هزار مرتبه تکرار کند افتابی بودن را..
حاضرم تا ابد بدوم برای تو اما..خدا میداند چقدر عذابم میدهد فکر اینکه
روزی همین" تو "
" تو " را از من خواهد گرفت!
بی تو من زنده خواهم ماند به زیبایی اولین دیدارمان نفس خواهم زد...
اما بگو ..تو سرنوشتت چه خواهد شد..
کودک بی پناه من...سرت را شب ها بر کدام دامان الوده خواهی نهاد؟
دلواپس توام ای تمام روح وجانم خلاصه درلبخند ساده و بی معنایت !
تنهاتر از من
میشوی و صد افسوس که نیستم شانه کنم موهایی را که از شب
همبستری ات با او بسی اشفته مانده اند..
مرا گم خواهی کرد و بگو کجا پیدا کنم خودم را..!
کفشهای پاشنه بلندمن و این خیابان تاریک و باران های سیل اسا..ساده تر
از انم که هر بازدم نفسی
دود غلیظ سیگارش را بر صورتم بنشاند..
تنهایی تو و تنهایی من..تو بگو باهم بودنمان به اینهمه تنهایی می ارزد..که
جسممان را میهمان تن هایی کنیم که از تنهایی نداشتن یکدیگر اراممان کنند؟!!
پ.ن:این روزا همش فکر میکنم دارم روی۱پل معلق را میرم که هر لحظه ممکنه ...
دیدمش اما چه سود با دلم بیگانه بود