هیچ چیز دیگر برایم باقی نمانده..

نه دیگر چشمهایم ان برق سابق را دارند

نه دیگر برایم مهم است چه بپوشم منی که روزی...!!

تنها چیزی که برایم باقی مانده این باکرگیست

وقتی دیگر نمانده برایت..کی گفتی میروی..؟!!

۳۰ روز دیگر!!بیا وبی ابرویم کن...بیا و دیگر هیچ چیز برایم باقی نگذار!

من بدون تو این را هم نمیخواهم...!

پیرزنی مانند من باکرگی به چه دردش میخورد...تو بگو؟!!

شاید دیگر بعده رفتنت نگوییم برایت کم گذاشته ام..افسوس!!!

بگذار حالا که میروی بگویم تا ابد زنِ توام...!

چه حقارتی را به دوش میکشند این واژه ها امروز...!

نمیدانم ۱ صبح بعده رفتنت اسمان بازهم ابی ست؟؟؟

نمیدانم من بازهم خواهم خندید..!

عشق زاده قرارداد است..میدانم!!!!

مشاور یگفت...۱شانس جدید ۱موقعیت دوباره..۱پسر دیگر!!

یادش نبود من فاحشه نیستم ایا؟؟

منی که لقبم بین بچه های دانشگاه شده استادِ زمین شناس

مگر میتوانم سرم را از سنگفرش پیر دانشگاه بر دارم!!

مگر مرد دیگری بجز حسین هم میتواند بخندد

ممیتواند اخم کند..میتواند مرا بفهمد انجایی که کسی مرا نخواهد فهمید...

نه نمیشود...!

چه دعایی را هنوز نخوانده ام...تا به حال ..نمیدانم!!

 

پ.ن: اهای تو...شکستن میفهمی یعنی چه...!!

من شکسته ام با تمام وجود شکسته ام...