شاید رسیده ام به همان نقطه که پدرم میگفت...

آن بار که این رازِسر به مهر به عالم سمرشده بود...

آن جا که اشک در غمِ ما پرده درشده بود...

.

.

-عجیب فکرمیکنم این روزها به وقتِ وداع

ومن چه زود تکیده خواهم شد

 

منُ چشمهای خونبارم دلِ سردوجسمِ تبدارم

قرینِ تنهایی به عشق میخندیم

حکایتِ تلخی است...

منو پریشانی!

 

نرو اگر بروی من دگر نمیخندم...

نرو اگر بروی من زِعشق میترسم

من دگر نمیخندم...

نگیرخنده زِمن...