اخرین دیدار
امروز اخرین روز بود.....
اخرین عشقبازی چشمان عریانم و گامهای
استوارو مردانه اش ...!!
عجیب دلتنگمو میرقصد تن ابر بر جسم
سردو مشوش بادوچه بارانی حاصل
این همخوابگیست....!
رفت................................!
چقدر ساده چقدر تلخ ولی رفت...!
اغاز فرجه ها همیشه اسمان همین رنگ است!
عجب سرد است...!
۳۰ دقیقه پیش تمام وجودم از جام نگاهش
لبریز بود اما...!اکنون مینویسم واو میرود...!
کاش شهرم شهرش بودو شهرش شهرم...!
فاصله ها را ببین که چگونه دوریم را فریاد میزنند!
تمام راه دانشگاه ،تمام عشق زیرسرم ارمیده بود...!
او میراند ومن میراندم.....
.او ماشین را و من اشک های بی پناهم را...!
میخواهم عادت کند به اینکه سرم را
روی پاهایش بگذارم تا همیشه... تا خدا...
موهایم را ناز میکرد و میرفتم...!
کمی ارام تر شتاب از چه؟!!
کودک قلب من تازه اموخته راه رفتن را!!!
.
.
برایم بخوان مثل همیشه...
طوفان مشو مرا یک قاصدک نکن
من عاشق توام یک لحظه شک نکن...!
میرسیدیم ،کمکمک باران چشمانم شدیدترمیشد...
هنوز گوشه های مقنعه ام خیس است....!
دانشگاه منهای تو مرا به اتش میکشد....!
خاموشم کن ............!کاش نمیرفتی....!
رسیدیم، کام اخر است...!
گیسوان من ،چه معصومانه خفته اند
بر پاهای مردانه اش....نکند بیدارشان کنی...!!
ـ میگوید خدانگهدار تمام خاطرات من....!
این فقط تا ۱۰ روز دیگراست...
پ .ن : خدای من، مرابکش وقت رفتنش تاهمیشه...!

دیدمش اما چه سود با دلم بیگانه بود