دل بسته ای دوباره به مردی که عاقل است

عقلی که بین عشق تو ومرد حایل است...

 

نمیدانم چرا اینگونه دلتنگم...!

توهستی،اسمان ابی ست..............!

هوای گریه دارد باز این دل!باز دلتنگ است...

.

.

تواوج داشتنش از نداشتنش میترسم..

کنارمه بازمیترسم..

میخنده،اشک میریزم....

دلم هوای فریدون فروغی کرده

کسی ۱فنجان برایم میریزد؟؟!!

 

تو همیشه مث ۱ قصه پراز حادثه ای***

من همونم که اگه بی توباشه جون میکنم...

 

عوض شده ارام جانم ،پیری را بهانه میکند..!

در اوج جوانی میگوید من کجا و پسرک۳سال

قبل کجا...!دلم هوای محبت کرده !کاش یادش

می امد من هنوزهم همان دخترکم...!

همان که دیدنم دستخوش تکرار نمیشد!

همان که اگه خدا خرابم میکرد،دیگر نمیتوانست

ازنو بسازدم..!همان که تکرارم عاشق ترش میکرد...!

الزایمر قرن جدید دهه ی ۶۰ ای هارا نشانه گرفته ایا..؟!

شبنم چشمانم امانم را بریده،میگویدپسرها که ارزش گریه

کردن ندارند...ای دل غافل..!این هم از دشت دیشب ما...

جالب اینجاست که احساس میکنم دره مغزم را باز گذاشتمو

عقلم تبخیرشده..عجیب که با این همه،کمترکه عشقم نشده هیچ

به غلیان هم افتاده و قصد مجنون کردن دخترک ۲۰ساله روانم

را کرده است....

 

تو مث وسوسه ی شکار۱ قاصدکی...

تو مث شوق رها کردن۱بادبادکی..........

 

دلم دعا میخواهد با۱۰۰۱ آمین***