فصل دوم با کمی تاخیر...

هوا پاییز،دلم پاییز،نگاه سرد او پاییز..

اون روز گذشت دیگه بیشتر تو دانشگاه

میدیدمش!شاید چون میخواستم ببینمش

حضورشو بیشتر حس میکردم!تو محوطه

نگاه بیقرارم همیشه دنبال ۱ نشونی از

کسی بود که خواسته و نخواسته منو برده

بود به کشف ۱ دنیای جدید!هربار که

میدیدمش بالای دفترم روز و ساعتشو

یاداشت میکردم،که یادم بمونه کی میادو

کی میره!۱ روزی از همون روزای

پاییز،استاد گفت هفته اینده امتحان میان ترم

راس ساعت ۲ سالن امتحانات!اون ترم

من و حسین فقط با هم۱ درس مشترک

داشتیم!و کارمنم انتظار بود واسه

اومدن اون درس و اون کلاس!۱ روز

قبل از امتحان دیدمش  دلم بدجور میخواست

بدونم اون دوتا چشم عسل ریز مرا میبینند؟!

حالم پریشان..دلم پریشان ..نگاهم پریشان..

۱نیمکت پرخاطره..!همیشه مینشست روی

۱ نیمکت زیره چتریهای نارون!یکه و تنها!

ازکنارش گذشتم مهسا گفت:خوب با۱بهونه

برو ازش سوال کن!چه بهونه ای؟!

گفت از حذفیات امتحانفردا بپرس ازش!

اهان،خودشه میرم!گامهای اول محکم،استوارو

پیاپی برداشته میشد،هرچه به او نزدیکتر میشدم

سرمای زمستون بیشتراز قبل شدت میگرفتو

لرزش بدنم قابل مشاهده تر

میگشت،حس میکردم پاهام بین خروارها برف

گیرکرده و توان برداشتنشون از زمین رو ندارم!

مرز فاصله شکسته شده بودو اگر اندکی سرش

رو میچرخوند اسون منو میدید با اندامی لرزان

ورنگی پریده!خدایا نذار منو ببینه!اه ه ه!

اینقدر تو اسمون غوطه ور شده بودم که غافل

از زمینم کرده بود!انتن خانم دانشگاه روی

نیمکت بغلی لم داده بودنو،به اواز پرستوهای

پاییزی(!!!) گوش میدادن!۱هو بدنم داغ شد

رفتم پیش مهسا و گفتم الان وقتشه خودتو

نشون بدی واسه ما!مهسام با مهارت تمام

دستشو گرفتو بردش بوفه!اینبارهم برشانه ی

باد میرفتم،با دلی ارامتر...تمام من،جلوی تمام او

ایستاده بود وصدایی ارام از گلویم برخواست:

سلام!خدایا...!این خواب بود ایا...!

او سلامم را با لبخندی گرم پاسخ گفت!تمام

دلهره ام تبدیل به دنیایی ارامش گشت!

برای اولین بار بود که لبخندش را میدیدم و

چه به صورتش می امد ان لبخنده دلربا!

و این خنده تنها برای من بود،با تمام شیرینیش!

گفتم از بچه های مقدمه امروز کسی رو ندیدم،

شما میدونید حذفیات کتاب کجاست!در دلم ریز میخندیدم

مخاطب سوال من کسی بود که بی هیچ کتابی مثل باد

می امد و مثل برق میرفت...!