بازم سلام 

امروز دوشنبه اس برنامه ام خیلی سنگینه کلاس اخریمو نرفتم تارا هم نیومد

باید اقرار کنم نوشتن از گذشته خیلی سخته وقتی الان شدیدا حالم خرابه

چه جوری میشه اخه حستو بهاری کنی و از بهار رابطت بنویسی وقتی

داری وسط خزونش مرواریدای دل ابریتو دونه دونه میشمری...

آه...! به قول فریدون مشیری: تورا من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم ..

دیشب کلی گریه کردم الانم معده ام خیلی زیاد درد میکنه اخه بدنم

خیلی حساسه و به محض اینکه عصبی میشم درد معده هم میاد

به جشن دردهای دلم! دیشب به خودم میگفتم فردا میرم و

تو وبلاگم مینویسم من نیومده رفتم...

من عاشق پاییزم چون هر لحظش برام تداعیه خاطره هاس

و اون موقعه سخت میشه وقتی گذشته رو با حالا مقایسه میکنیو

میبینی فرقشون شده فاصله زمینو اسمون دیشب بد بود تلخ بود

انگاری شب چادرشو فقط رو سر من پهن کرده بود ...

سخته گریه کنیو کسیکه تا حالا مرحمت بوده با گریه هات

بخنده وبگه اشتباه میکنی!دوستام میگن بسه

 چقد دیگه میخوای نبینی، نشنویوتحمل کنی؟

 احساس خلاء میکنم همیشه میگم من اسون دستش

نیاوردم که اسون از دستش بدم.گاهی احساس میکنم

تموم استخونام داره میشکنه! له میشه! میخواد بازم ببخشم

اصلا میگه مقصر نبوده نمیدونم چه کار کنم!نه اینکه

بگم ببخشم یا نه چون بی شک میبخشم من بیتابشم

من برای ۱لحظه بیشتر داشتنش سالها خواهم جنگید.

اما سوال اینجاس اینبارجه جوری ببخشم........

پ.ن: از بس فال حافظ گرفتم  حافظم دیگه جوابمو نمیده.