احساس زنانگی ام همیشه غالب است

وقتیکه اشک میریزم به پای کسیکه

همیشه دستمال سرجیبش را

به من تعارف میکند..

همان دستمالی که هنوز بوی عطر همکلاسیش را میدهد

همان دستمالی که رنگ رنگ رفته تا هزار رنگ شده

از رنگین کمان رژهایی که رنگشان را جاگذاشته اند

روی دستمال سرجیبش..

ونمیدانم چرا دلم میخواهد اشکهای من اخرین بوسه زن دستمالش

باشند تا امضا بزنند تمام جهالتهای دوران جوانی اش را!

تا نقطه ای باشند که هرگز از سرخط شروع نشوند شیطنتهای

چشمهای شیطانیش..!

من مرده ی ان اغوشم که خوابگاه هزار دخترهرزه گرد بوده است

و مرده ی  عطرش که مردانگی از ان میریزد

ومرده ی ان چشمهایی که صورت ساده مرا

بین انهمه صورتهای رنگ رنگ دوست میدارد...

 

 

پ.ن:ارومترم...خیلی ارومتر...

بخشیدمش چون ثابت شد برام که لیاقت بخشیده شدنو داره..

لیاقت اینکه دوباره بشینه توشاه نشین دلم...

مهربون ترشدم باهاش وجالبه که اونم مهربونترمیشه وقتی منو اروم

میبینه..

**دیدن لبخندانهایی که رنج میکشند،از دیدن اشک انها دردناک تراست.

                                                                        (مادام لیر)