امروز یکی از بهترین روزای عمرم بود برخلاف دیشب که همش گریه کردمو خوابم

نمیبرد!واسه اینکه از خونه حسین اینا صدای دخترشنیدم اونم ۲تا...!

بخدا حسین خوبه اگه دوستاش بذارن! گریه میکردم واسش

 میگف توتا تقی به توقی میخوره گریه میکنی!گفتم دستای منوببین

همونقدکه اونا کوچیک تر ولیطفتر از دستای توان خوب دلمم همینجوره کوشولوه دلم!

گفت چرا بهم شک داری گفتم توقبلنا گوشیتو میدی

من ببرم خونه حالا همش ازم قایمش میکنی!دوسم داری اما

دیگه عاشقم نیستی!دیگه واسه با من بودن اشتیاق نداری!گفت فردا صب که اونا خوابن بیا...

وای خدا امروز کلی خوشمل کردم به قوله تاراجونم،جیگری شده بودم واسه خودم...

من همیشه حسینو دوس دارم واین ازارم میده وقتی اون دیگه باهام مثه قبل نیس!

ساعت۱۰بود رفتم گلفروشی ۲تاشاخه رزصورتی خریدم و باروبانه سفیدوصورتی اقاهه۱

پاپیونه خوشمل درس کرد..رسیدم دره خونه ز زدم باز کنه درو!

با۱ صدا غرقه سرماگف بیا بالا!۱عالمه پله رسیدم دمه در وایساده بود. 

 گلارو دادم بهش عکس العملش خیلی عادی بود خوشال شد اما نه

اونقدکه من دوس داشتم.دلم میخواس ببینم دخترایی رو که ساعته ۸شب از دوستاش شماره گرفته بودنو

ساعت ۹ تو بغله دوستای حسین بودن. حالمو بهم میزنن این اشغالا!اما بگم رابطه منو حسین کاملا

شرعیه ما محرم همیم از مرجع تقلیدمم  پرسیدم!

وای خدا حالا حسین میگف نذار ببیننت تو دانشگاه 

میپیچه تو با منی شر میشه واست!اما من میخواستم ببینمشون!اه دختره رو میشناختم زشت چندش

چاق!خیالم راحت شد !دوستشم تواتاق بود حسین رفت لباسشو برداره بدونه روسری خوابیده بود

دکمه هاشم نیمه باز!دختره خراب!بگذریم..

حسینو بلند کردم بریم بیرون...حالا کجا رفتیم؟!بهش گفتم میخوام برم لباس عروس تنم کنم!

وای خدا پوشیدم حسین و خانمه هم کمک کردن چه جیگری شده بودم .زنه گفت کی عروسیتونه

منم مونده بودم چی بگم؟ گفتم۱ماهو نیم دیگه گفت اردیبهشت؟چندم؟گفتم ب بیست بیستوهفتم!

چه احساسی بود منو عشقم، بین اون همه لباس عروس!اولین لباس عروس عمرمو حسینم داشت

تنم میکرد. واسم تاج انتخاب کرد، شده بودم عین الیس در سرزمین عجایب...ااااااااخ

بعدکه دراوردم یادم اومدعکس نگرفتم بالباسم!

رفتیم۱مزون دیگه.. ۱لباسه خوشمل تر.. این یکی بهتربود من ۲تا رو انتخاب کردم حسینمم

ازبین ۲تا یکی رو!  بعدم عکس گرفت ازم!

صاحب مغازم گفت چه دوماده نازی......!قربونه اقاییم برم الهی!

اومدیم بیرون حسین چه مهربون شده بود!رفتیم باهم بستنی خوردیم!بعدم رفتیم خونه..

دوستش دوباره۱دختره دیگه اورده بود!!! اه بمیره الهی! داشتیم میومدیم بریم دانشگاه

حسین ازگوشه درتوی اتاقشونو نگاه کرد!

دلم میخواس بکشمش گفت کنجکاوی بوده اما مگه من دل نداشتم...

 مگه من کنجکاوی ندارم؟حس میکنم عشقم با حسین مثه راه رفتن روی۱طناب میمونه

 که اگه یکی قشنگتر ازمن دید ... !!

نمیدونم میترسم و همینم منو داره ازش دور میکنه اوم.حالا خداکنه اون دخترا نرن به همه بگن

بعد شرشه واسم...!