( به نام خدای من )

سلام به همه ی دوستایی که وبلاگ منو قابل دونستید و بهش

سر زدید.

شاید نوشتن من اینجا باید از خیلی وقت پیش شروع میشد از روز اول

 ورودم به دانشگاه

 از۳ سال پیش از روز اولی که پرنس مغرورمو دیدم اره اینجوری

خیلی بهتربود

اخه همه رابطه ها از نظر من ۴ تا فصل دارن کاش از بهار رابطمون

 شروع به نوشتن کرده

 بودم نه الان که خنکای پاییزش کمکمک داره احساس میشه....

 

 

 

قبل از کنکور با هیچ جایی از ذهنم فکرنمیکردم دانشجوی شهر خودم بشم

من ۱ دختر شر و شیطون بودم با کلی افکار ایده الیستانه اما کنکورو دادم و

نتیجه ها اومد رشتمو بی اندازه دوست داستم اما شهرمو...

حوصله پشت کنکور موندنو نداشتم هنوز یادم که میاد خندم میگیره گمونم روز۲

مهر اولین کلاسم بود عربی داستم ساعت۲ تا۴ رفتم سر کلاس یادمه همون روز

 تو خونمون واسه شام ۱مهمونی بود با ۴۰ نفرمهمون دانشگاه خلوت خلوت بود

 منم تنهای تنها... داشت گریم میگرفت اصلا دانشگاهمو دوس نداشتم

اون روز گذشت روزا رفتن تا به ابان رسیدن ۱ روز که مقدمه علم حقوق داشتم

 موقع بیرون رفتن از کلاس ۱پسر خیلی خوشگلو دیدم

  که داشت از ۱ دختر خیلی زشت جزوه میگرفت

بی تفاوت از کنارشون رد شدم اما زیر لب میخندیدم 

تارا دوست صمیمیم دم در کلاس ایستاده بودبهش گفتم  

 وای تارا ۱پسر خیلی خوشگل داشت از این دختر زشته

 جزوه میگرفت کلی خندیدمو رفتیم بیرون از کلاس

 پسره به چشام قشنگ اومد اما حسی بهش نداشتم۱هفته

 گذشت، سرهمون کلاس ۱پسرشمالیه بود 

 که عین ادمای معتاد خوابش برده بود

با شیطنت ازش فیلم گرفتم باور نمیکنید طوری خوابیده بود

 که گردنش هی به چپ و راست خم میشد و بنده خدا اصلا

 حالیش نبود. چقدر  سخت بود که جلوی خنده مو

بگیرم و چقدر اون روز سرکلاس سرفه کردم و نتیجه اشم شد

۱ کلیپ جالب و خنده دار که تو کل دانشگاه پیچید بعد از کلاسم 

 تو محوطه دانشگاه باز دیدمشون و به خنده به دوستام

 طوری که اونام بشنون گفتم خوابیدن سر کلاس چه فازی میده!

خلاصه اون روزم گذشت....!

حالا که به این دقت توی خاطراتم پرسه میزنم  خیلی متاسفم...!

متاسف ازاینکه چه سخت حاشیه ها رو به یاد میارم و

 از اون بدتر اینه که خدا میدونه که چه خاطره هایی 

 توی خفایای ذهنمپنهون شده  به کلی از یادشون بردم...!

بگذریم ..!

اون ترم یک ترم پاییزی بود و دل اسمون بر خلاف دل ما

بدجوری گرفته بود وگهگاه قطره های اشکش مارو هم شبنمی

 میکرد  هوا رومانتیک بود و دلم نمیدونست توی یکی از روزهای اینده

 ۱ مهمون ناخونده داره!بازم یکشنبه بود کلاس تموم شده بود همه چی

 عادی بود،با دوستام دم در دانشگاه ایستاده بودیم اما خدایا...

۱دفعه چشمام چیزیو دید  که منو با تموم رویا هایبچه گیم

پیوند میزد ! من غریبه ای رو دیدم که برام بدجوری اشنا بود،

پرنس رویاهامو دیده بودم  ...! با همون بوی عطری که

 قبل از خودش می اومد و بعد از خودش میرفت،من از بچگیم

 ارزوی مردی رو داشتم که درعین جوونی و جذابیت کت شلوار بپوشه

 و کراوات بزنه و با زیبایی و جذابیتش تموم دخترارو دیونه کنه

 اونقدر مغرور باشه که هیچ دختری بجز منو لایق کوچکترین نگاهی ندونه...

 رویای شیرین من اون روز مماس با حقیقت بود تموم بدنم خیس عرق بود و

 ضربان قلب کوچکم انچنان بلند بود که گوشهام به راحتی حسش میکرد!

فرشته من ،کت شلوار مشکی به تن داشت که هر بانوی ریزبین و

 خوش پسندسی زیبایی و ظرافت دوخت و پارچه اش رو از چندین

 قدمی تشخیص میداد،و چیزی که بیشتر از همه منو جذب میکرد و

 باعث میشد به خوش سلیقگیش اطمینان پیداکنم،این بود

که با هر انعطاف اندامش در لباس سایه قهوه ای رنگ دیده میشد

که با رنگ کفش هاش همخونی میکرد محبوب من ۱ ترکیب بسیار زیبا

 از مدرن وکلاسیک ارائه میداد که منو یاد مانکن های برند های ایتالیا

 می انداخت و دستمال ابریشمی و بسیار زیبایی رو با۱ گره ساده و

زیبا به گردنش بسته بود که تناسب جالبی رو با پیراهنش ایجاد میکرد

با قدی بلند و اندامی موزون..!و باور کنید در هیچ جایی از 

 توصیفات شاهزاده ام کوچکترین اغراقی نکرده ام چرا که تنها

هدف من از نوشتن در اینجا زنده کردن تمام خاطره هایی شیرین ما

 از اون موقع است.با هر گامی که پرنس من،بر سینه سنگ فرش ها مینهاد،

هربار قلب کوچکم مصممتربر این جمله میشد... 

 

                                   من عاشق شده بودم....!!!